Monday, 12 December 2011

خیلی کیف داره، پاییزان، دوچرخه سواری زیر بارون روی برگهای زردِ خیس


این جمله رو یک نوامبر 2010  یعنی دهم آبان 1389 نوشته بودم، روی صفحه ام در فیس بوک. یک نوامبر امسال، دخترعمویم زیر همون نوشته کامنت گذاشت و من رو به یک سال گذشته برد. یک سال گذشته کجا بودم و چه کار می کردم؟ چرا دوچرخه سواری زیر بارون آنقدر مهم شده بود که در فیسبوک نوشتمش؟
دو سال و نیم از  افسردگی سختم می گذشت با سروناز آشنا شدم. یعنی این خودش رو با من آشنا کرد وگرنه من که علاقه ای به چیزی نداشتم. فقط زمان خوبی با من دوست شد، زمانی که فهمیده بودم که بیمارم و باید یک کاری بکنم. زمانی که فرق افسردگی و غمگینی رو فهمیده بودم. با این حال اون که من رو به همون شکل دیده بود و گذشته ام رو نمی شناخت، به فکرش هم نمی رسید که اگه بی تفاوتی در من می بینه، تقصیر اون نیست. به هر حال، بعد از چند جلسه دیدار، به این نتیجه رسیدم که دوستی با سروناز از تنها بودن بدتر نیست، دیگه از این بدتر که نمیشه؟ پس باهاش ادامه دادم... سرانجام روزی در جنوب فرانسه در هوای گرم و دلپذیرش، لحظه ای رسید که احساس کردم چیزی تغییر کرد، نمی دونم دقیقا چی شد، ولی لحظه ی بزرگی بود که در موردش بعدا خواهم نوشت.
و این شد که تصمیم گرفتم راهم رو با قاطعیت انتخاب کنم، می رم ایتالیا برای کسسب علم و دانش. برای ساختن همه چی از اول.
با سروناز که تکلیفم معلوم بود، نمی تونستیم با هم بمونیم و این رو خودش هم فهمیده بود. ده اکتبر به ایتالیا رسیدم و وارد آپارتمانی شدم که سه ایتالیایی دیگر در آن زندگی می کردند. دوچرخه هم گرفتم. بعد از دو هفته ویزای ایتالیام در پاریس اومد و به پاریس برگشتم تا ویزام رو بگیرم و بقیه وسایلم رو بیارم. شب خداحافظی با سروناز بود، و البته خداحافظی با پاریس لعنتی. دم خروجی مترو، دو ساعت در بغل همدیگر بودیم و گریه می کردیم، باید دل می کندیم ولی نمی شد. چقدر اشک ریختیم! و بالاخره دیر شده بود و خداحافظی کردم و رفتم. سخت بود ولی یک لحظه احساس سبکی هم کردم. احساس کردم که دیگه آزادم و زیر فشار روانی نیستم. احساس کردم که می تونم با فراغ بیشتری فکر کنم و خیلی چیزها رو از اول بسازم.
وقتی هواپیما از زمین بلند شد، خیلی خوشحال بودم که دیگه پاریس رو نمی بینم و میرم یک جای خوب. به ایتالیا رسیدم. در این شهر کوچک و آرام، دوباره می شد آرامش رو باز یافت؟ هیچ کس رو نمی شناختم، در هیچ گروهی عضو نبودم. هیچ دوستی هم نداشتم. تازه قدر تفریح کودکیم رو فهمیدم. دوچرخه سواری، دوچرخه سواری زیر بارون روی برگهای زرد و نارنجی پاییزی. چقدر قشنگ! زندگی چقدر قشنگ شده بود یک دفعه، علی رغم تنهاییش. ولی این بار خودم با کله رفته بودم توی تنهاییش. نگاه دخترها اصلا نمی کردم، چه قشنگ چه زشت. می رفتم سر کلاس، بعد ناهار بعد دوباره کلاس یا احیاناً مطالعه در کتابخونه. بعد شام در منزل با بچه های ایتالیایی و بعد هم وقت گذرانی در اینترنت تا خواب، هرچند که هنوز خوابم نمی برد.
هیچ دوستی نداشتم که باهاش چهار کلمه حرف بزنم، و دنبال پیدا کردن هیچ دوستی هم نبودم. ایتالیایی هم حتی بلد نبودم. به خودم فکر می کردم و این که چطور زندگی یک دفعه زیبا شده بود؟ چی عوض شده بود؟ فقط کشور؟
سه ماه رو به همین شکل زندگی کردم، بدون هیچ ارتباط اجتماعی خاصی. فقط با خودم و درس هایم. الآن تصورش برایم خیلی سخت ئه که چطور تونستم به اون سبک زندگی کنم و اصلاً زنده بمانم. بماند که احساس خوشبختی هم می کردم. احساس خوشبختی فقط با دوچرخه سواری زیر بارون روی برگهای زردِ خیس!

Saturday, 26 November 2011

الیس


قسمت سوم

 خبری از اون پسره دیگه نشد، ولی من همچنان آرامش نداشتم. قلبم درد می کرد، بعضی روزها احساس ضعف داشتم. با این حال خوب ورزش می کردم، می رفتم می دویدم. در رژیم هم بودم. از ده ماه قبل حدود ده کیلو کم کرده بودم ولی توی همین پانزده روز در کانادا، دو کیلو دیگه هم کم کرده بودم. عجیب بود برام. اشتها اصلا نداشتم و زورکی غذا می خوردم.
توی دانشگاه، همیشه منتظر بودم باهام حرف بزنه. ولی اصلاً تحویل نمی گرفت. با این حال وقتی می رسید خونه، خیلی مهربون می شد و باهام صحبت می کرد. این دوگانگی رفتاری در خونه و بیرون اذیتم می کرد، نمی فهمیدم دلیلش چیه. هنوزم درست نمی دونم، فقط به عنوان حقیقت قبولش کردم.
از طرفی آدم کم حرفی هست، از حرف زدن خوشش نمیاد. یکبار موقع خرید، بهش گفتم که من از حرف زدن خوشم میاد، چرا دو نفر وقتشون رو با هم بگذرونند ولی چیزی به هم نگن؟ این جوری که خوش نمی گذره! براش داستان هایی از زندگیم رو تعریف می کردم، از داستان کیارا و ایثار خودم که لعنت بر خودم باد تا داستان دایی ام، زندگی در ایران، تا زندگی در فرانسه و ایتالیا. ولی اون خیلی اهل حرف زدن نبود. به زور یک چیزی شاید می گفت.
من داشتم فضا رو آماده می کردم که بهش نزدیک بشم و احساسم رو بیان کنم، چطوریش رو نمی دونستم ولی می دونستم که باید خیلی زود بهش بگم. دیگه طاقت نداشتم.
یک شب سر میز شام بودیم. غذا رو تموم کردیم. یادم نمیاد چه روزی بود، یادم نمیاد کی غذا درست کرد یا چی خوردیم. چایی گذاشتم. اون شب خوش اخلاق بود. گرم صحبت بودیم. ازش خواستم چیزی تعریف کنه. گفت نمی تونه. در نتیجه من براش یک خاطره تعریف کردم. گفتم حالا دیگه نوبت توئه. یک نگاه به من کرد، بعد گفت باشه. یک چیزی در مورد خودم بهت می گم. گفت..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................
یک ساعت گذشته بود، روی کاناپه لمیده بودیم. دستای نرم و کوچولویی داشت، دست راستش رو در دستم محکم گرفته بودم و نوازش می کردم. چنین دستی رو تا حالا لمس نکرده بودم. هر بار که دستم رو روی دستش می کشیدم، تمام بدنم می لرزید. اولین بار بود که این طور به بدنش دست می زدم. بلند شد رفت سیگار کشید من هم باهاش رفتم تو بالکون. حس عجیبی داشتم به همراه هزار سوال که نمی دونستم به کدومش فکر کنم. حالا چی کار باید می کردم؟
سیگارش که تموم شد، پیشنهاد کرد که اون شب با هم اون سریال انگلیسی که هر شب می بینه رو نگاه کنیم. گفتم باشه. رفت کامپیوتر رو آورد و دوباره روی کاناپه ولو شدیم. دستم رو دور گردنش انداخته بودم و اون کله اش رو دستم تکیه داده بود. دستش در دستم بود و نوازشش می کردم. دستش رو روی قلبم گذاشتم. ولی دستاش حسی نداشت. یک جوری بود. اون دستم که دور گردنش بود رو یکبار جابجا کردم تا محکمتر بگیرمش ولی دستم سینه هاش رو لمس کرد. دستم رو کشیدم و بهش نگاه کردم و لبخند زدم، اون هم لبخند زد. یعنی چی توی چشماش داشت؟ همچنان دست راستش رو رها نمی کردم پای راستش رو نوازش کردم، دستم رو زیر ران راستش می کشیدم. نمی دونم شجاعت انجام این کارها رو چی به من داده بود؟ اصلاً رفتارم شبیه رفتاری که از خودم انتظار داشتم، نبود. قلبم هم درد می کرد. فیلم که تموم شد، رفتیم تو اتاقامون و خوابیدیم. ولی من دیگه خوابم نمی برد. جواب هیچ کدوم از سوالاتی که اون شب برام ایجاد شد رو نداشتم.

Thursday, 24 November 2011

الیس

قسمت دوم


توی یکی از اتاقهای دانشگاه بودیم. داشتم در حل یک مسئله به الیس کمک می کردم. فرانچسکا هم اومد. وسط بحث، یک پسره از بیرون به ما نگاه کرد و فرانچسکا رفت پیشش. آروم یک چیزهایی به هم می گفتند، یک خرده بعد، فرانچسکا اومد تو و به الیس اشاره کرد که بره بیرون. الیس رفت بیرون و دوباره خیلی آروم با هم حرف می زدند. فرانچسکا همچنان داشت درباره مسئله با من حرف میزد ولی متوجه نمی شدم. آلیس برگشت اون هم با یک گل و یک لبخند غریب. قلبم تکون خورد. آروم با فرانچسکا به ایتالیایی حرف می زدند و من وانمود می کردم که حواسم به مسئله ست....
Allora cosa fai ?
Non lo son…
Vieni ?
Aspetta…
نفهمیدم چطوری، ولی از اتاق اومده بودم بیرون. ریخته بودم به هم. شماره ی کی رو داشتم؟ اها، احسان. بهش زنگ زدم گفتم اوضاعم ریخته به هم، باید همو ببینیم. وسط صحبتم الیس اومد پیشم و گفت که باید بره به خاطر اون پسره و یک لبخند از روی خجالت تحویلم داد. گفتم موفق باشی و رفت.
سوار اتوبوس شدم و سمفونی نه رو گوش می دادم. عجب سمفونیی بتهوون ساخته. نمی دونستم به چی فکر کنم. قلبم چرا درد می کرد؟ راه می رفتم و صدای ترومپت و طبل سمفونی نه با ریتمی زیبا توی گوشم رژه می رفت. احسان اومد، بارون هم بود. شاید هم نبود، نمی دونم. با من درد و دل کرد و گفت که نباید من کنار بکشم و باید مبارزه کنم. اگه دختر خوب می خوام، باید مبارزه کنم. ولی من چیزی نمی فهمیدم، فقط مطمئن شدم که دیگه با اون وضع نمی تونم ادامه بدم، فدریکو درست گفته بود ولی اصلا اون طوری که گفته بود، نشده بود. من تکلیفم حداقل برای خودم مشخص شد، یا دوست دخترم می شه یا ما دیگه توی ی خونه با هم ادامه نمی دیم. من توانش رو نداشتم. بر فرض با اون پسره نشه، با پسر بعدی چی؟ من که تحملش رو ندارم و اصلاً اگر پسری هم در کار نیاد، چطوری پنج ماه رو در اون وضع در کنارش ادامه بدم؟ نه، حتما باید تکلیفم و باخاش مشخص کنم.
حدود یک یا دو ساعت بیرون بودم و وقتی برگشتم، الیس توی بالکون بود و داشت سیگار می کشید. از بیرون براش دست تکون دادم و رفتم داخل ساختمان. به جای این که برم تو خونه، اول رفتم با سرایدار حرف بزنم، صدای در خونمون رو شنیدم که آلیس در رو باز کرد که ببینه من کجام. قبلا از این کارها نمی کرد؟! وقتی وارد خونه شدم، روی صندلی نشسته بود و منتظرم بود. اون گل لعنتی روی میز بود. در مورد اون مسئله، از من سوال کرد. نشستیم روی کاناپه ی دو نفرهو تقریبا چسپیده به هم و کم کم در کاناپه فرو رفتیم. بعضی وقت ها ، دفتر روی پای اون بود و من دستم رو روی پاش می گذاشتم و می نوشتم، و برعکس. یکبار، دستم به کمرش چسبید چون تی شرتش بالا رفته بود. من تکون نخورد و دستم رو گذاشتم همون جا باشه. سخت ترین کار برای من حل مسئله بود. یک دفعه الیس به یک نکته در مسئله اشاره کرد و گفت این جوری حل میشه و بلند شد و چایی گذاشت. و بعد شروع به صحبت کردیم. برای اولین بار از خودمون حرف زدیم. دو ساعت حرف زدیم، از تجربیات شخصیمون و زندگیمون در پادووا. شب عجیبی بود.
فرداش صبح زود کلاس داشتیم، بدنم درد می کرد. اون کلاسی رفتیم که یک دختر ایرانی هم می یومد، ستاره. بعد از کلاس، کمی با ستاره حرف زدم. در لابلای حرفهاش به من گفت که توی تابستون با یک گروه لزبین در یک برنامه تفریحی شرکت کرده بود. بعدا به الیس به شوخی گفتم که شاید ستاره لزبین باشه، کی می دونه؟ الیس گفت که بعید می دونه لز باشه. ولی لباس پوشیدنش با بقیه ایرانی ها فرق داره.

Friday, 18 November 2011

الیس


قسمت اول

اولین بار، سر کلاس دیدمش، توی پادووا. قد متوسط داشت، آدم آرومی به نظر می رسید. نسبتاً عقب کلاس می نشست. معمولا شلوار جین می پوشید و آرایشی هم نداشت. اولین سلام  و آشنایی رو هم به گرمی پاسخ نگفت. بعد از تموم شدن کلاس، دیگه تابستون شده بود و دانشگاه تعطیل، ما همدیگر رو ندیدیم تا این که یک روز توی فیسبوک من رو پیدا کرد. اون هم قرار بود بره کانادا، مثل من. ولی من سال دوم فوق رو در کانادا باید انجام می دادم و اون سال اول. با من تماس گرفت تا کارهای رفتنمون رو با هم هماهنگ کنیم. هر دومون هم هزار مشکل داشتیم، از ویزا بگیر تا بلیط. دیرمون شده بود و هیچ کارمون درست پیش نمی رفت.
عکس فیسبوکش با یک پسر دیگه بود که دست در کمر هم انداخته بودند. ولی نوشته بود که مجرد ئه.
بالاخره اولین قرار رو گذاشتیم، توی میدون بزرگ پادووا. با یک پسر دیگه نشسته بودند سیگار می کشیدند. تیشرت باز پوشیده بود با شلوار کوتاه. ازش خوشم اومده بود، اما حوصله نداشتم. حوصله ی تکرار شدن داستانهای قبلی. همون شب رفتیم خونه ی همون پسره و شام هم خوردیم. برای دو روز بعد، دعوتشون کردم به خونه ام برای ناهار.
فقط خودش اومد، با همون لباس های قبلی. فرزاد هم بود و زرشک پلو گذاشتم. دو ساعت بود و رفت. فرزاد گفت چه دختر خسته کننده ای بود. یک توصیفی از بدنش هم کرد که خوشم نیومد.
بالاخره کارهاش درست شد و رفت کانادا ولی کار من خیلی طول کشیده بود. بالاخره بعد از چهار هفته، من هم ویزا گرفتم، روز قبل از پروازم، بهم اس ام اس زد که خونه ی جدید پیدا کرده و یک اتاق هم برای من داره. اگه بخوام، می تونم برم اونجا. فرزاد همون جا بهم گفت که این دختر توی کانادا بهت آویزون خواهد بود.
بالاخره به کانادا رسیدم، رفتم خونه رو دیدم ولی بهش نگفتم که حتماً میام، گفتم که باید چند تا جای دیگه رو هم ببینم بعد تصمیم می گیرم. نمی دونستم برم یا نه. می ترسیدم. اگه روابطمون گهی بشه چی؟ ترجیح می دادم که با یک پسر روابط گهی داشته باشم تا با یک دختر. اگه من رو زیاد تحویل نمی گرفت ولی پسر یا پسرهایی با خودش میاورد چی؟ می رفت کلا روی اعصابم. اگه اگه اگه...
ولی بالاخره رفتم، با خودم فکر کردم که این تجربه رو نباید از دست بدم. تجربه زندگی با یک دختر رو، اون هم دختر ایتالیایی. با هم همخونه شدیم. روز اول با چمدون دیر رسیدم، اس ام اس هام نرسید و اون کلاسش رو از دست داد ولی منتظرم توی خونه موند، یک کم عصبانی بود ولی معذرت خواهیم رو سریع پذیرفت. روابطمون کم کم شکل گرفت. میز نداشتیم و سر یک میز درس می خوندیم. برای هم غذا می پختیم و با هم غذا می خوردیم، بعد از غذا هم چایی می زدیم.
 صبح آخر هفته بود، بعد از ده روز از زندگی در یک خونه، و من توی اتاقم خواب بودم. صدای حرف زدنش رو با کسی از طریق کامپیوتر می شنیدم و احساس می کردم گریه می کنه. بعد از یکی دو ساعت، از خواب پا شدم. توی اتاقش بود و گریه می کرد. اومد بیرون و با چشمان قرمز نگاهم کرد، گفت که با دوست پسرش به هم زده به خاطر زندگی دور از هم. من هم چند بار دست گذاشتم پشتش و دلداریش دادم. بعد از یک ساعت، هیچ اثری از ناراحتی در چهره اش ندیدم.  بعد از این واقعه، کمی به فکر فرو رفتم و یک ایمیل هم به فدریکو زدم و نظرش رو پرسیدم. اون هم گفت که نباید با هم خونه ام به این موضوع فکر کنم، چون احتمالا روابطمون خراب می شه.
ولی من ناخوداگاه ازش حمایت می کردم و باهاش مهربون بودم. بهش توجه می کردم و مواظبش بودم. از دیدنش خوشحال می شدم و اون هم با من خوب بود و برام چیزهای زیادی تعریف می کرد و روابطمون مدام بهتر می شد. کارهاش رو براش می کردم و اون هم مهربون بود، در قبالش غذا بیشتر می پخت.

Monday, 1 August 2011

کیارا


قسمت سوم و آخر


پارتیِ نوروز بود. کیارا زود اومد، با لباس مشکی و زیبا و کفشهای پاشنه بلند. قشنگترین دختر جمع بود. ولی لورنزو دیر اومد. بعد از مدتی به کیارا گفتم که با من بیاد تا بریم سمت لورنزو و بحث رو باز کنم. قبول نکرد و ناراحت شد، داشتم فکر می کردم "چرا" که گفت:
-      اشکان، تو نباید این موضوع رو به کسی می گفتی!
گفتم:
-      نگفتم، به هیچکی نگفتم.
و آروم شد.
     روزهای بعد، کیارا همه جا با من بود، با هم توی کتابخونه درس می خوندیم. می خواست که از این طریق به لونرزو نزدیک بشه. چند بار بهش گفتم که خیلی خواب و خیال نبینه که اگه جور نشه، تو ذوقش نخوره. کیبار می خواستم قوری چایی بخرم و به این نتیجه رسیدم که توی مغازه چینی، شانس پیدا کردنش رو دارم. یک ظهر که می خواستم در کتابخونه درس بخونم، لورنزو و کیارا رو هم اونجا دیدم، در میزهایی با فاصله از هم. از لورنزو پرسیدم که می دونه مغازه ی چینی کجا هست؟ گفت چند تا می شناسه و ازش پرسیدم که می تونه آدرسشون رو برام بنویسه؟ گفت آره. گفتم پس بگذار اول برم دستشویی. رفتم دستشویی و بعد نرفتم پیش لورنزو، اومدم سر میز خودم نشستم کنار کیارا. چند لحظه بعد، لورنزو اومد سر میزم تا به من توضیح بده، کیارا از فرصت استفاده کرد و خودش رو در بحث شریک کرد. بعد که لورنزو رفت، کیارا توی چشم های یک دختر دیگه نگاه کرد و خندید. فهمیدم که کیارا در مورد راز خودش، رازدار نبوده ولی از من انتظار داشته که رازدار باشم. بعد کیارا به من نگاه کرد، از من پرسید:
-      تو یک کاری کردی که اون بیاد اینجا؟
خندیدم و و گفتم آره! بهم گفت:
I love you!
احساس خوبی از خودم کردم.
     شرایط ملاقاتشون را فراهم می کردم. یکبار که  بار رفته بودیم، ما سه تا موندیم. به خاطر من، انگلیسی حرف می زدند. بعد از یک مدت، بحث بین خودشون داغتر شد و زبونشون ناخودآگاه ایتالیایی شد. من چیزی نمی فهمیدم و کم کم در خیالات زندگی خودم فرو رفتم. مثلاً به تلویزیون نگاه می کردم و فکر می کردم. یک حس بدی در من نیرو گرفت، کیارا رو می دیدم که با انرژی حرف میزد و وجودِ خودش رو در دل لورنزو می ریخت، لورنزو هم می خندید. من کجا بودم؟ کی پس به دادِ منِ بدبخت می رسه؟ آخرین بار کی دوست دختر داشتم؟ تابستون؟ که اون آخرها دست هم نمی تونستم بهش بزنم؟ رابطه‌ای که به عذاب روزمره تبدیل شده بود؟ از موقعی که ایتالیام، چرا هیچ غلطی نمی کنم؟ چرا زندگیم خالی از دختر ئه؟ نگاهم دوباره به کیارا افتاد که می خندید. من اینجا، پیش این دونفر چه غلطی می کنم؟ چرا من فقط بی عرضه بودم؟ کیارا و لورنزو نگاهی به من کردند و گفتند که "ببخشید، حوصله ات سر رفته" و دوباره به انگلیسی حرف زدند، من هم لبخند زدم و وانمود کردم که به چیز بدی فکر نمی کردم.

     امتحان سختی داشتم، خیلی درس می خوندم و معلوماتم هنوز ناکافی بود. خونه کم می رفتم، عصبانی بودم و سعی می کردم با همخونه‌ای‌هایم، ژولیو و داویده حرف نزنم. ماریپه، دوست دختر داویده هم از اسپانیا اومده بود پیش ما. سریع ایمیلم رو توی هال چک می کردم و بدون هم‌صحبت شدن با کسی، می رفتم بیرون برای درس خوندن. ماریپه، به من نگاه‌های معصومانه و محبت‌آمیز می کرد. نمی رفتم درس بخونم، می رفتم که فرار کنم، از واقعیت فرار کنم. از این دنیا فرار کنم، پناه ببرم به علم و دانش. وقتی خونه برمی گشتم و ژولیو نبود، رو تخت دراز می کشیدم و چشمهام قرمز می شد. یکبار، در سرمای شدید، ساعت یازده شب چرخ رو برداشتم و کنسرتو پیانوی چهار بتهوون رو گذاشتم توی گوشم و حالا بچرخ، کی نچرخ. بتهوون با من هم‌دردی می کرد. چه زیبا و باشکوه در این کنسرتو فریاد می کشید. ساعت دوازده و نیم بود که برگشتم، ولی اصلاً سردم نشده بود.

     شنبه صبح، با فِدِریکو قرار درس خوندن داشتم، صبح زود رفتم بیرون، کنار رودخانه‌ای که شبش پیدا کردم بودم، نشستم روی چمن. فقط به روبرو نگاه می ردم، به جریان آب، و فکر و فکر. چشمام قرمز بود و بتهوون برام لالایی می گفت. افکارم اسیر شده بود و چاره‌ای نداشتم جز فکر کردن. به عقب برگشتم، خیلی عقب. آخه من چرا این طوری بودم؟ چه دردی داشتم؟ چرا توی ذهن من، دیوارهایی در رابطه با دختر شکل گرفته که حتی سروناز هم اونها رو نریخت؟ چرا این دیوارها رو نمی تونم لمس کنم؟ چرا نامرئی هستند؟ پس چه جوری بشکونمشون؟ چرا حس گناه و کار بد دارم؟ چرا می لرزیدم اون شب؟ خجالتی هستم؟ آره؟ نه؟ چرا؟ چه مرگمه پس؟ چرا عمرم همین جور می ره و من هیچ غلطی نکردم؟ پس کِی و چه جوری؟... فدریکو به من اس‌ام‌اس زد و از من پرسید که چرا سرِ قرار نرفتم؟ نوشتم:

-       ببخشید، من احتیاج دارم که تنها باشم.
و دوباره به بتهوون گوش دادم. چه شروعی داشت:
لالالالا...رارارارا...لالالالااااا...دا، رادا، دادا....
چه جوری دیواری که نمی‌بینم و نمی دونم از چه جنسی ئه رو فرو بریزم؟ لعنت به معلمهای دینی‌ام، لعنت به هر چی کوفت و زهرمار که از همه از بچگی به من گفتند، مرض داشتید؟ به زمین چسبیده بودم و نمی تونستم از فضای روحانی کنار رودخانه جدا شَم.
اونروز، پنج ساعت با رودخانه‌ی آرام شهر درد و دل کردم.
     کیارا و لورنزو با هم دوست شده بودند و اولین بار، ده روز قبل از درد و دل من با رودخونه، وقتی با فدریکو آبجو گرفته بودم، از هم لب گرفتند، جلوی ما. فدریکو خندید ولی من حتی نخواستم نگاهشون کنم. از کیارا حسابی بدم اومده بود. لعنت بهش با اون قیافش. ریختش من رو یاد تمام بدبختی‌هام می انداخت. نمی‌خواستم دیگه ببینمش. چرا در کاری که آنقدر ملایم و طبیعی برای اون رخ داد، من آنقدر ضعیف و بی‌اراده بودم؟ دیگه بسّه، بسسسه! اَه...

Sunday, 1 May 2011

کیارا


قسمت دوم

توی راه بودیم، از دانشگاه به خونه اش. ایجینا و دو نفر رو اونطرف خیابون دیدیم و از دور سلام کردیم. بعد، کیارا به من گفت که اون ها حتماً فکر می کنند که ما با هم هستیم، من خندیدم و اون قهقهه زد.
        رسیدیم به خونه اش. برای شام، تخم مرغ با گوجه گذاشت. فقط همون رو توی یخچال داشت. بعد از شام رفتیم توی هال. موزیک گذاشت و گیتار زد و خواند. از من خواست که با تمبور همراهی اش کنم. پشتِ میزِ شش نفره ی توی هال نشسته بودیم. من یک طرف و اون هم یک طرف دیگه. کامپیوتر هم روی میز بود و ما رو بعضی وقتها همراهی می کرد. بعد از مدتی رفت روی کاناپه ی تک نفره نشست، کاملاً روبروی من. خوشبوکننده هم گذاشت (که تا اون موقع ندیده بودم) و سر صحبت رو گرفتیم. حرف به رئیس جمهور ایتالیا، برلوسکونی کشید و این که دخترها رو می خره. از بدکارها هم حرف زدیم و من از بدکاره ها و مشتریاشون دفاع کردم، اون هم تایید کرد که کارشون جرم نیست ولی همچنان به برلوسکونی می تاخت. براش توضیح دادم که توی ایران خیلی از دخترهای فراری به تن فروشی روی  می آورند و خیلی از پسرها و مردها، مجبور می شن با همین بدکاره ها بِرَن.
        بحث رو عوض کردیم و از مهمونی پرسید. مهمونها کی هستند؟ کی رو دعوت کردم؟ اسم آنهایی که یادم می اومد رو بردم: ماریانو، روزانّا، بچه های کلاس رقص، آنا، فدریکو و النا، لورنزو، ژولیا، وله ریا، کیارا و الیزا،... . به من گفت که اون فردی که دوستش داره رو الآن نام بردم. دوباره اسم ها رو نام بودم تا رسیدم به لورنزو! لورنزو بود. اصلاً به نزدیکترین رفیقم فکر نکرده بودم. لورنزو! چشمهای کیارا داشت برق می زد و یک خنده بلند زد. گفت که خجالت می کشید به من بگه اون فرد کی بوده. من توی فکر فرو رفتم. آخه لورنزو به کیارا میاد؟ لورنزو که کمی خجالتی ئه و با هر دختری دوست نمی شه برعکس کیارا. از من خواست که به کسی، چیزی نگم و من هم قول دادم. بهش گفتم که کمکش می کنم تا با هم آشنا بشن. ی جوری ازش حرف می زد که انگار مدتهاست زیر نظرش داره و براش کلّی احترام قائل ئه. پرسیدم که چرا آنقدر ازش خوشش اومده؟ گفت که خیلی انسانی برخورد می کنه، یک روز دیده بود که با آن خانم معتاد که شبها می اومد توی دانشگاه  روی نیمکت استراحت می کرد و چیزهایی مصرف می کرد، صحبت کرده بود و گفت که این کارش خیلی انسانی بود.
        چشمهاش برق می زد. از هال بیرون رفت و وقتی برگشت، کمی آرایش روی صورتش داشت. وقتی توی هال اومد که بره روی کاناپه بنشینه، راه نمی رفت، می رقصید، پرواز می کرد. دوباره روی کاناپه نشست. توی خونه، دامن کوتاه با جوراب چسبون به تن داشت. دو تا پاش را آروم بلند کرد و روی دستی کاناپه انداخت. من روی صندلی، جلوش نشسته بودم و از ارتفاعی بالاتر بهش مسلط بودم، با فاصله ی یک و نیم متری. پاش رو کمی تکون داد. یاد لورنزو افتادم که روز اول با من حرف زد و به من محبت می کرد. کیارا پای چپش رو با ظرافت کمی بالا آورد و خیلی آروم گذاشت روی زمین، پای راستش همچنان روی دستی بود و خودش داشت با من حرف می زد. من سعی می کردم به پاهاش نگاه نکنم. لورنزو من رو با خیلی از بچه های دپارتمان دانشگاه دوست کرده بود. همیشه باهاش شوخی های ناجور می کردم و اون فقط می خندید ولی شوخی متقابل نمی کرد. کیارا پای راستش رو هم آورد پایین و دو تا پاش رو با هم چرخوند و انداخت روی آن یکی دستی. روزهای زیادی رو با لورنزو و فدریکو می رفتیم درس می خوندیم و آخر شب، یه قوطی آبجو می زدیم. یعنی بعداً چطوری می تونستم تو چشمهای لورنزو نگاه کنم؟ وقتی از فکر اومده بودم بیرون، کیارا از روی کاناپه بلند شده بود. دو تا پسر طبقه بالا اومده بودند دمِ در، گریم کرده بودند و مهمونی داشتند. کیارا رو دعوت کردند برای مهمونی. کیارا به من گفت که میای بریم پارتی. گفتم نه، من کم کم باید برم خونه، چون باید برای مهمونی فردا استراحت کنم و شب زود بخوابم. کیارا هم گفت که اگه من نیام، اون هم احتمالاً نمی ره پارتی.

Monday, 25 April 2011

کچل

چند ماهی ئه که دوستام بهم می گن که کچل شدم.

Friday, 15 April 2011

کیارا

قسمت اول:
توی پارتی خداحافظی میکله، برای اولین بار دیدمش. دختری که هیچ مشکلی از نوع خجالت نداشت. خیلی راحت برخورد می کرد. بعد از سه ماه حضور در ایتالیا، به خونه ی جدید و دومم رفتم و جای میکله را پر کردم و میکله به پاریس، روابط اجتماعی ام به یمن هم خونه ای های جدیدم گسترده شد و یک روز در ساختمان دانشگاه، کیارا رو دیدم که بعد از سلام و علیک، وقتی پرسیدم چی کارها می کنی؟ گفت که همه ی دوستهایش رفته اند خارج و یک کم تنها شده. من هم فکر کردم این یک چراغ سبزه، از دختری قدبلند ولی نه خیلی، چشم آبی ولی یکی از چشمهاش کمی چپ، خوش هیکل اما بی پستون، در کُل اما، خیلی سکسی.

چند بار قرار گذاشتیم، توی ناهارخوری در یک گروه غذا می خوردیم، به من گفت که می خواد موهاش رو بلوند کنه و به من پیشنهاد داد که من هم با اون، موهام رو بلوند کنم. شب دیگری با بچه های دیگه رفتیم بارِ همجنسبازها. اونجا کمی رقصیدیم و نوشیدیم. توی بار اصلاً با من حرف نزد و موقع رقص کونش رو به کون یک پسر دیگه، فدریکو، زد. وقتی داشتیم از بار برمی گشتیم فقط با من حرف می زد. دو روز بعد، بهش اس ام  اس زدم که ناهار با ما می خوری؟ جواب نداد و بعداً گفت که توی موبایلش شارژ نداشته. یک روز دیگه از من خواست بهش حدود یک ساعت درس پیانو بدم ولی من که فراموشش کرده بودم، نتونستم وقت برای اتاق پیانو بگیرم و قول دادم برای یک روز دیگه. از روی اینترنت وقت گرفتم و بهش اس ام اس زدم که باری این دو روز وقت گرفتم، می تونی؟ گفت فردا کار دارم نمی تونم، یِ اس ام اس دیگه زدم که پس فردا هم میشه؟ ولی جواب نداد.
مدتی گذشت تا به پارتیِ من باری نوروز رسیدیم و من دعوتش کردم. یک روز توی کتابخونه، از من پرسید که آیا یک نفر در پارتی دعوت هست؟ پرسیدم کی؟ گفت نمی تونه بگه، اصرار زیاد کردم و آخر گفت که خجالت می کشه بگه و در نهایت گفتم اگه بدونم کی ئه این آدم، دعوتش می کنم. احساس کردم از من خوشش اومد. 
روزهای بعد، فقط کنار من در کتابخونه می نشست و دو روز مونده به پارتی گفت که توی آپارتمانش تنهاست و پیشنهاد کرد که برم پیشش که نقاشی بکشه و من گیتار بزنم. من گفتم که گیتار بلد نیستم بزنم، ولی تاکید نکردم و شب رفتم خونه اش.