قسمت سوم
خبری از اون پسره دیگه نشد، ولی من همچنان آرامش نداشتم. قلبم درد می کرد، بعضی روزها احساس ضعف داشتم. با این حال خوب ورزش می کردم، می رفتم می دویدم. در رژیم هم بودم. از ده ماه قبل حدود ده کیلو کم کرده بودم ولی توی همین پانزده روز در کانادا، دو کیلو دیگه هم کم کرده بودم. عجیب بود برام. اشتها اصلا نداشتم و زورکی غذا می خوردم.
توی دانشگاه، همیشه منتظر بودم باهام حرف بزنه. ولی اصلاً تحویل نمی گرفت. با این حال وقتی می رسید خونه، خیلی مهربون می شد و باهام صحبت می کرد. این دوگانگی رفتاری در خونه و بیرون اذیتم می کرد، نمی فهمیدم دلیلش چیه. هنوزم درست نمی دونم، فقط به عنوان حقیقت قبولش کردم.
از طرفی آدم کم حرفی هست، از حرف زدن خوشش نمیاد. یکبار موقع خرید، بهش گفتم که من از حرف زدن خوشم میاد، چرا دو نفر وقتشون رو با هم بگذرونند ولی چیزی به هم نگن؟ این جوری که خوش نمی گذره! براش داستان هایی از زندگیم رو تعریف می کردم، از داستان کیارا و ایثار خودم که لعنت بر خودم باد تا داستان دایی ام، زندگی در ایران، تا زندگی در فرانسه و ایتالیا. ولی اون خیلی اهل حرف زدن نبود. به زور یک چیزی شاید می گفت.
من داشتم فضا رو آماده می کردم که بهش نزدیک بشم و احساسم رو بیان کنم، چطوریش رو نمی دونستم ولی می دونستم که باید خیلی زود بهش بگم. دیگه طاقت نداشتم.
یک شب سر میز شام بودیم. غذا رو تموم کردیم. یادم نمیاد چه روزی بود، یادم نمیاد کی غذا درست کرد یا چی خوردیم. چایی گذاشتم. اون شب خوش اخلاق بود. گرم صحبت بودیم. ازش خواستم چیزی تعریف کنه. گفت نمی تونه. در نتیجه من براش یک خاطره تعریف کردم. گفتم حالا دیگه نوبت توئه. یک نگاه به من کرد، بعد گفت باشه. یک چیزی در مورد خودم بهت می گم. گفت..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................
یک ساعت گذشته بود، روی کاناپه لمیده بودیم. دستای نرم و کوچولویی داشت، دست راستش رو در دستم محکم گرفته بودم و نوازش می کردم. چنین دستی رو تا حالا لمس نکرده بودم. هر بار که دستم رو روی دستش می کشیدم، تمام بدنم می لرزید. اولین بار بود که این طور به بدنش دست می زدم. بلند شد رفت سیگار کشید من هم باهاش رفتم تو بالکون. حس عجیبی داشتم به همراه هزار سوال که نمی دونستم به کدومش فکر کنم. حالا چی کار باید می کردم؟
سیگارش که تموم شد، پیشنهاد کرد که اون شب با هم اون سریال انگلیسی که هر شب می بینه رو نگاه کنیم. گفتم باشه. رفت کامپیوتر رو آورد و دوباره روی کاناپه ولو شدیم. دستم رو دور گردنش انداخته بودم و اون کله اش رو دستم تکیه داده بود. دستش در دستم بود و نوازشش می کردم. دستش رو روی قلبم گذاشتم. ولی دستاش حسی نداشت. یک جوری بود. اون دستم که دور گردنش بود رو یکبار جابجا کردم تا محکمتر بگیرمش ولی دستم سینه هاش رو لمس کرد. دستم رو کشیدم و بهش نگاه کردم و لبخند زدم، اون هم لبخند زد. یعنی چی توی چشماش داشت؟ همچنان دست راستش رو رها نمی کردم پای راستش رو نوازش کردم، دستم رو زیر ران راستش می کشیدم. نمی دونم شجاعت انجام این کارها رو چی به من داده بود؟ اصلاً رفتارم شبیه رفتاری که از خودم انتظار داشتم، نبود. قلبم هم درد می کرد. فیلم که تموم شد، رفتیم تو اتاقامون و خوابیدیم. ولی من دیگه خوابم نمی برد. جواب هیچ کدوم از سوالاتی که اون شب برام ایجاد شد رو نداشتم.
No comments:
Post a Comment