Sunday, 1 May 2011

کیارا


قسمت دوم

توی راه بودیم، از دانشگاه به خونه اش. ایجینا و دو نفر رو اونطرف خیابون دیدیم و از دور سلام کردیم. بعد، کیارا به من گفت که اون ها حتماً فکر می کنند که ما با هم هستیم، من خندیدم و اون قهقهه زد.
        رسیدیم به خونه اش. برای شام، تخم مرغ با گوجه گذاشت. فقط همون رو توی یخچال داشت. بعد از شام رفتیم توی هال. موزیک گذاشت و گیتار زد و خواند. از من خواست که با تمبور همراهی اش کنم. پشتِ میزِ شش نفره ی توی هال نشسته بودیم. من یک طرف و اون هم یک طرف دیگه. کامپیوتر هم روی میز بود و ما رو بعضی وقتها همراهی می کرد. بعد از مدتی رفت روی کاناپه ی تک نفره نشست، کاملاً روبروی من. خوشبوکننده هم گذاشت (که تا اون موقع ندیده بودم) و سر صحبت رو گرفتیم. حرف به رئیس جمهور ایتالیا، برلوسکونی کشید و این که دخترها رو می خره. از بدکارها هم حرف زدیم و من از بدکاره ها و مشتریاشون دفاع کردم، اون هم تایید کرد که کارشون جرم نیست ولی همچنان به برلوسکونی می تاخت. براش توضیح دادم که توی ایران خیلی از دخترهای فراری به تن فروشی روی  می آورند و خیلی از پسرها و مردها، مجبور می شن با همین بدکاره ها بِرَن.
        بحث رو عوض کردیم و از مهمونی پرسید. مهمونها کی هستند؟ کی رو دعوت کردم؟ اسم آنهایی که یادم می اومد رو بردم: ماریانو، روزانّا، بچه های کلاس رقص، آنا، فدریکو و النا، لورنزو، ژولیا، وله ریا، کیارا و الیزا،... . به من گفت که اون فردی که دوستش داره رو الآن نام بردم. دوباره اسم ها رو نام بودم تا رسیدم به لورنزو! لورنزو بود. اصلاً به نزدیکترین رفیقم فکر نکرده بودم. لورنزو! چشمهای کیارا داشت برق می زد و یک خنده بلند زد. گفت که خجالت می کشید به من بگه اون فرد کی بوده. من توی فکر فرو رفتم. آخه لورنزو به کیارا میاد؟ لورنزو که کمی خجالتی ئه و با هر دختری دوست نمی شه برعکس کیارا. از من خواست که به کسی، چیزی نگم و من هم قول دادم. بهش گفتم که کمکش می کنم تا با هم آشنا بشن. ی جوری ازش حرف می زد که انگار مدتهاست زیر نظرش داره و براش کلّی احترام قائل ئه. پرسیدم که چرا آنقدر ازش خوشش اومده؟ گفت که خیلی انسانی برخورد می کنه، یک روز دیده بود که با آن خانم معتاد که شبها می اومد توی دانشگاه  روی نیمکت استراحت می کرد و چیزهایی مصرف می کرد، صحبت کرده بود و گفت که این کارش خیلی انسانی بود.
        چشمهاش برق می زد. از هال بیرون رفت و وقتی برگشت، کمی آرایش روی صورتش داشت. وقتی توی هال اومد که بره روی کاناپه بنشینه، راه نمی رفت، می رقصید، پرواز می کرد. دوباره روی کاناپه نشست. توی خونه، دامن کوتاه با جوراب چسبون به تن داشت. دو تا پاش را آروم بلند کرد و روی دستی کاناپه انداخت. من روی صندلی، جلوش نشسته بودم و از ارتفاعی بالاتر بهش مسلط بودم، با فاصله ی یک و نیم متری. پاش رو کمی تکون داد. یاد لورنزو افتادم که روز اول با من حرف زد و به من محبت می کرد. کیارا پای چپش رو با ظرافت کمی بالا آورد و خیلی آروم گذاشت روی زمین، پای راستش همچنان روی دستی بود و خودش داشت با من حرف می زد. من سعی می کردم به پاهاش نگاه نکنم. لورنزو من رو با خیلی از بچه های دپارتمان دانشگاه دوست کرده بود. همیشه باهاش شوخی های ناجور می کردم و اون فقط می خندید ولی شوخی متقابل نمی کرد. کیارا پای راستش رو هم آورد پایین و دو تا پاش رو با هم چرخوند و انداخت روی آن یکی دستی. روزهای زیادی رو با لورنزو و فدریکو می رفتیم درس می خوندیم و آخر شب، یه قوطی آبجو می زدیم. یعنی بعداً چطوری می تونستم تو چشمهای لورنزو نگاه کنم؟ وقتی از فکر اومده بودم بیرون، کیارا از روی کاناپه بلند شده بود. دو تا پسر طبقه بالا اومده بودند دمِ در، گریم کرده بودند و مهمونی داشتند. کیارا رو دعوت کردند برای مهمونی. کیارا به من گفت که میای بریم پارتی. گفتم نه، من کم کم باید برم خونه، چون باید برای مهمونی فردا استراحت کنم و شب زود بخوابم. کیارا هم گفت که اگه من نیام، اون هم احتمالاً نمی ره پارتی.

2 comments:

  1. بقیه داستان چی شد؟

    ReplyDelete
  2. این چه وبلاگ مزخرفیه درست کردی ، همه رو الاف خودت کردی دو ماهه داری یه داستان ناتمومو کشش می دی !!! چی شد بقیش؟

    ReplyDelete