قسمت سوم و آخر
پارتیِ نوروز بود. کیارا زود اومد، با لباس مشکی و زیبا و کفشهای پاشنه بلند. قشنگترین دختر جمع بود. ولی لورنزو دیر اومد. بعد از مدتی به کیارا گفتم که با من بیاد تا بریم سمت لورنزو و بحث رو باز کنم. قبول نکرد و ناراحت شد، داشتم فکر می کردم "چرا" که گفت:
- اشکان، تو نباید این موضوع رو به کسی می گفتی!
گفتم:
- نگفتم، به هیچکی نگفتم.
و آروم شد.
روزهای بعد، کیارا همه جا با من بود، با هم توی کتابخونه درس می خوندیم. می خواست که از این طریق به لونرزو نزدیک بشه. چند بار بهش گفتم که خیلی خواب و خیال نبینه که اگه جور نشه، تو ذوقش نخوره. کیبار می خواستم قوری چایی بخرم و به این نتیجه رسیدم که توی مغازه چینی، شانس پیدا کردنش رو دارم. یک ظهر که می خواستم در کتابخونه درس بخونم، لورنزو و کیارا رو هم اونجا دیدم، در میزهایی با فاصله از هم. از لورنزو پرسیدم که می دونه مغازه ی چینی کجا هست؟ گفت چند تا می شناسه و ازش پرسیدم که می تونه آدرسشون رو برام بنویسه؟ گفت آره. گفتم پس بگذار اول برم دستشویی. رفتم دستشویی و بعد نرفتم پیش لورنزو، اومدم سر میز خودم نشستم کنار کیارا. چند لحظه بعد، لورنزو اومد سر میزم تا به من توضیح بده، کیارا از فرصت استفاده کرد و خودش رو در بحث شریک کرد. بعد که لورنزو رفت، کیارا توی چشم های یک دختر دیگه نگاه کرد و خندید. فهمیدم که کیارا در مورد راز خودش، رازدار نبوده ولی از من انتظار داشته که رازدار باشم. بعد کیارا به من نگاه کرد، از من پرسید:
- تو یک کاری کردی که اون بیاد اینجا؟
خندیدم و و گفتم آره! بهم گفت:
I love you!
احساس خوبی از خودم کردم. شرایط ملاقاتشون را فراهم می کردم. یکبار که بار رفته بودیم، ما سه تا موندیم. به خاطر من، انگلیسی حرف می زدند. بعد از یک مدت، بحث بین خودشون داغتر شد و زبونشون ناخودآگاه ایتالیایی شد. من چیزی نمی فهمیدم و کم کم در خیالات زندگی خودم فرو رفتم. مثلاً به تلویزیون نگاه می کردم و فکر می کردم. یک حس بدی در من نیرو گرفت، کیارا رو می دیدم که با انرژی حرف میزد و وجودِ خودش رو در دل لورنزو می ریخت، لورنزو هم می خندید. من کجا بودم؟ کی پس به دادِ منِ بدبخت می رسه؟ آخرین بار کی دوست دختر داشتم؟ تابستون؟ که اون آخرها دست هم نمی تونستم بهش بزنم؟ رابطهای که به عذاب روزمره تبدیل شده بود؟ از موقعی که ایتالیام، چرا هیچ غلطی نمی کنم؟ چرا زندگیم خالی از دختر ئه؟ نگاهم دوباره به کیارا افتاد که می خندید. من اینجا، پیش این دونفر چه غلطی می کنم؟ چرا من فقط بی عرضه بودم؟ کیارا و لورنزو نگاهی به من کردند و گفتند که "ببخشید، حوصله ات سر رفته" و دوباره به انگلیسی حرف زدند، من هم لبخند زدم و وانمود کردم که به چیز بدی فکر نمی کردم.
امتحان سختی داشتم، خیلی درس می خوندم و معلوماتم هنوز ناکافی بود. خونه کم می رفتم، عصبانی بودم و سعی می کردم با همخونهایهایم، ژولیو و داویده حرف نزنم. ماریپه، دوست دختر داویده هم از اسپانیا اومده بود پیش ما. سریع ایمیلم رو توی هال چک می کردم و بدون همصحبت شدن با کسی، می رفتم بیرون برای درس خوندن. ماریپه، به من نگاههای معصومانه و محبتآمیز می کرد. نمی رفتم درس بخونم، می رفتم که فرار کنم، از واقعیت فرار کنم. از این دنیا فرار کنم، پناه ببرم به علم و دانش. وقتی خونه برمی گشتم و ژولیو نبود، رو تخت دراز می کشیدم و چشمهام قرمز می شد. یکبار، در سرمای شدید، ساعت یازده شب چرخ رو برداشتم و کنسرتو پیانوی چهار بتهوون رو گذاشتم توی گوشم و حالا بچرخ، کی نچرخ. بتهوون با من همدردی می کرد. چه زیبا و باشکوه در این کنسرتو فریاد می کشید. ساعت دوازده و نیم بود که برگشتم، ولی اصلاً سردم نشده بود.
شنبه صبح، با فِدِریکو قرار درس خوندن داشتم، صبح زود رفتم بیرون، کنار رودخانهای که شبش پیدا کردم بودم، نشستم روی چمن. فقط به روبرو نگاه می ردم، به جریان آب، و فکر و فکر. چشمام قرمز بود و بتهوون برام لالایی می گفت. افکارم اسیر شده بود و چارهای نداشتم جز فکر کردن. به عقب برگشتم، خیلی عقب. آخه من چرا این طوری بودم؟ چه دردی داشتم؟ چرا توی ذهن من، دیوارهایی در رابطه با دختر شکل گرفته که حتی سروناز هم اونها رو نریخت؟ چرا این دیوارها رو نمی تونم لمس کنم؟ چرا نامرئی هستند؟ پس چه جوری بشکونمشون؟ چرا حس گناه و کار بد دارم؟ چرا می لرزیدم اون شب؟ خجالتی هستم؟ آره؟ نه؟ چرا؟ چه مرگمه پس؟ چرا عمرم همین جور می ره و من هیچ غلطی نکردم؟ پس کِی و چه جوری؟... فدریکو به من اساماس زد و از من پرسید که چرا سرِ قرار نرفتم؟ نوشتم:
- ببخشید، من احتیاج دارم که تنها باشم.
و دوباره به بتهوون گوش دادم. چه شروعی داشت:
لالالالا...رارارارا...لالالالااااا...دا، رادا، دادا....
چه جوری دیواری که نمیبینم و نمی دونم از چه جنسی ئه رو فرو بریزم؟ لعنت به معلمهای دینیام، لعنت به هر چی کوفت و زهرمار که از همه از بچگی به من گفتند، مرض داشتید؟ به زمین چسبیده بودم و نمی تونستم از فضای روحانی کنار رودخانه جدا شَم.
اونروز، پنج ساعت با رودخانهی آرام شهر درد و دل کردم.
کیارا و لورنزو با هم دوست شده بودند و اولین بار، ده روز قبل از درد و دل من با رودخونه، وقتی با فدریکو آبجو گرفته بودم، از هم لب گرفتند، جلوی ما. فدریکو خندید ولی من حتی نخواستم نگاهشون کنم. از کیارا حسابی بدم اومده بود. لعنت بهش با اون قیافش. ریختش من رو یاد تمام بدبختیهام می انداخت. نمیخواستم دیگه ببینمش. چرا در کاری که آنقدر ملایم و طبیعی برای اون رخ داد، من آنقدر ضعیف و بیاراده بودم؟ دیگه بسّه، بسسسه! اَه...