Saturday, 26 November 2011

الیس


قسمت سوم

 خبری از اون پسره دیگه نشد، ولی من همچنان آرامش نداشتم. قلبم درد می کرد، بعضی روزها احساس ضعف داشتم. با این حال خوب ورزش می کردم، می رفتم می دویدم. در رژیم هم بودم. از ده ماه قبل حدود ده کیلو کم کرده بودم ولی توی همین پانزده روز در کانادا، دو کیلو دیگه هم کم کرده بودم. عجیب بود برام. اشتها اصلا نداشتم و زورکی غذا می خوردم.
توی دانشگاه، همیشه منتظر بودم باهام حرف بزنه. ولی اصلاً تحویل نمی گرفت. با این حال وقتی می رسید خونه، خیلی مهربون می شد و باهام صحبت می کرد. این دوگانگی رفتاری در خونه و بیرون اذیتم می کرد، نمی فهمیدم دلیلش چیه. هنوزم درست نمی دونم، فقط به عنوان حقیقت قبولش کردم.
از طرفی آدم کم حرفی هست، از حرف زدن خوشش نمیاد. یکبار موقع خرید، بهش گفتم که من از حرف زدن خوشم میاد، چرا دو نفر وقتشون رو با هم بگذرونند ولی چیزی به هم نگن؟ این جوری که خوش نمی گذره! براش داستان هایی از زندگیم رو تعریف می کردم، از داستان کیارا و ایثار خودم که لعنت بر خودم باد تا داستان دایی ام، زندگی در ایران، تا زندگی در فرانسه و ایتالیا. ولی اون خیلی اهل حرف زدن نبود. به زور یک چیزی شاید می گفت.
من داشتم فضا رو آماده می کردم که بهش نزدیک بشم و احساسم رو بیان کنم، چطوریش رو نمی دونستم ولی می دونستم که باید خیلی زود بهش بگم. دیگه طاقت نداشتم.
یک شب سر میز شام بودیم. غذا رو تموم کردیم. یادم نمیاد چه روزی بود، یادم نمیاد کی غذا درست کرد یا چی خوردیم. چایی گذاشتم. اون شب خوش اخلاق بود. گرم صحبت بودیم. ازش خواستم چیزی تعریف کنه. گفت نمی تونه. در نتیجه من براش یک خاطره تعریف کردم. گفتم حالا دیگه نوبت توئه. یک نگاه به من کرد، بعد گفت باشه. یک چیزی در مورد خودم بهت می گم. گفت..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................
یک ساعت گذشته بود، روی کاناپه لمیده بودیم. دستای نرم و کوچولویی داشت، دست راستش رو در دستم محکم گرفته بودم و نوازش می کردم. چنین دستی رو تا حالا لمس نکرده بودم. هر بار که دستم رو روی دستش می کشیدم، تمام بدنم می لرزید. اولین بار بود که این طور به بدنش دست می زدم. بلند شد رفت سیگار کشید من هم باهاش رفتم تو بالکون. حس عجیبی داشتم به همراه هزار سوال که نمی دونستم به کدومش فکر کنم. حالا چی کار باید می کردم؟
سیگارش که تموم شد، پیشنهاد کرد که اون شب با هم اون سریال انگلیسی که هر شب می بینه رو نگاه کنیم. گفتم باشه. رفت کامپیوتر رو آورد و دوباره روی کاناپه ولو شدیم. دستم رو دور گردنش انداخته بودم و اون کله اش رو دستم تکیه داده بود. دستش در دستم بود و نوازشش می کردم. دستش رو روی قلبم گذاشتم. ولی دستاش حسی نداشت. یک جوری بود. اون دستم که دور گردنش بود رو یکبار جابجا کردم تا محکمتر بگیرمش ولی دستم سینه هاش رو لمس کرد. دستم رو کشیدم و بهش نگاه کردم و لبخند زدم، اون هم لبخند زد. یعنی چی توی چشماش داشت؟ همچنان دست راستش رو رها نمی کردم پای راستش رو نوازش کردم، دستم رو زیر ران راستش می کشیدم. نمی دونم شجاعت انجام این کارها رو چی به من داده بود؟ اصلاً رفتارم شبیه رفتاری که از خودم انتظار داشتم، نبود. قلبم هم درد می کرد. فیلم که تموم شد، رفتیم تو اتاقامون و خوابیدیم. ولی من دیگه خوابم نمی برد. جواب هیچ کدوم از سوالاتی که اون شب برام ایجاد شد رو نداشتم.

Thursday, 24 November 2011

الیس

قسمت دوم


توی یکی از اتاقهای دانشگاه بودیم. داشتم در حل یک مسئله به الیس کمک می کردم. فرانچسکا هم اومد. وسط بحث، یک پسره از بیرون به ما نگاه کرد و فرانچسکا رفت پیشش. آروم یک چیزهایی به هم می گفتند، یک خرده بعد، فرانچسکا اومد تو و به الیس اشاره کرد که بره بیرون. الیس رفت بیرون و دوباره خیلی آروم با هم حرف می زدند. فرانچسکا همچنان داشت درباره مسئله با من حرف میزد ولی متوجه نمی شدم. آلیس برگشت اون هم با یک گل و یک لبخند غریب. قلبم تکون خورد. آروم با فرانچسکا به ایتالیایی حرف می زدند و من وانمود می کردم که حواسم به مسئله ست....
Allora cosa fai ?
Non lo son…
Vieni ?
Aspetta…
نفهمیدم چطوری، ولی از اتاق اومده بودم بیرون. ریخته بودم به هم. شماره ی کی رو داشتم؟ اها، احسان. بهش زنگ زدم گفتم اوضاعم ریخته به هم، باید همو ببینیم. وسط صحبتم الیس اومد پیشم و گفت که باید بره به خاطر اون پسره و یک لبخند از روی خجالت تحویلم داد. گفتم موفق باشی و رفت.
سوار اتوبوس شدم و سمفونی نه رو گوش می دادم. عجب سمفونیی بتهوون ساخته. نمی دونستم به چی فکر کنم. قلبم چرا درد می کرد؟ راه می رفتم و صدای ترومپت و طبل سمفونی نه با ریتمی زیبا توی گوشم رژه می رفت. احسان اومد، بارون هم بود. شاید هم نبود، نمی دونم. با من درد و دل کرد و گفت که نباید من کنار بکشم و باید مبارزه کنم. اگه دختر خوب می خوام، باید مبارزه کنم. ولی من چیزی نمی فهمیدم، فقط مطمئن شدم که دیگه با اون وضع نمی تونم ادامه بدم، فدریکو درست گفته بود ولی اصلا اون طوری که گفته بود، نشده بود. من تکلیفم حداقل برای خودم مشخص شد، یا دوست دخترم می شه یا ما دیگه توی ی خونه با هم ادامه نمی دیم. من توانش رو نداشتم. بر فرض با اون پسره نشه، با پسر بعدی چی؟ من که تحملش رو ندارم و اصلاً اگر پسری هم در کار نیاد، چطوری پنج ماه رو در اون وضع در کنارش ادامه بدم؟ نه، حتما باید تکلیفم و باخاش مشخص کنم.
حدود یک یا دو ساعت بیرون بودم و وقتی برگشتم، الیس توی بالکون بود و داشت سیگار می کشید. از بیرون براش دست تکون دادم و رفتم داخل ساختمان. به جای این که برم تو خونه، اول رفتم با سرایدار حرف بزنم، صدای در خونمون رو شنیدم که آلیس در رو باز کرد که ببینه من کجام. قبلا از این کارها نمی کرد؟! وقتی وارد خونه شدم، روی صندلی نشسته بود و منتظرم بود. اون گل لعنتی روی میز بود. در مورد اون مسئله، از من سوال کرد. نشستیم روی کاناپه ی دو نفرهو تقریبا چسپیده به هم و کم کم در کاناپه فرو رفتیم. بعضی وقت ها ، دفتر روی پای اون بود و من دستم رو روی پاش می گذاشتم و می نوشتم، و برعکس. یکبار، دستم به کمرش چسبید چون تی شرتش بالا رفته بود. من تکون نخورد و دستم رو گذاشتم همون جا باشه. سخت ترین کار برای من حل مسئله بود. یک دفعه الیس به یک نکته در مسئله اشاره کرد و گفت این جوری حل میشه و بلند شد و چایی گذاشت. و بعد شروع به صحبت کردیم. برای اولین بار از خودمون حرف زدیم. دو ساعت حرف زدیم، از تجربیات شخصیمون و زندگیمون در پادووا. شب عجیبی بود.
فرداش صبح زود کلاس داشتیم، بدنم درد می کرد. اون کلاسی رفتیم که یک دختر ایرانی هم می یومد، ستاره. بعد از کلاس، کمی با ستاره حرف زدم. در لابلای حرفهاش به من گفت که توی تابستون با یک گروه لزبین در یک برنامه تفریحی شرکت کرده بود. بعدا به الیس به شوخی گفتم که شاید ستاره لزبین باشه، کی می دونه؟ الیس گفت که بعید می دونه لز باشه. ولی لباس پوشیدنش با بقیه ایرانی ها فرق داره.

Friday, 18 November 2011

الیس


قسمت اول

اولین بار، سر کلاس دیدمش، توی پادووا. قد متوسط داشت، آدم آرومی به نظر می رسید. نسبتاً عقب کلاس می نشست. معمولا شلوار جین می پوشید و آرایشی هم نداشت. اولین سلام  و آشنایی رو هم به گرمی پاسخ نگفت. بعد از تموم شدن کلاس، دیگه تابستون شده بود و دانشگاه تعطیل، ما همدیگر رو ندیدیم تا این که یک روز توی فیسبوک من رو پیدا کرد. اون هم قرار بود بره کانادا، مثل من. ولی من سال دوم فوق رو در کانادا باید انجام می دادم و اون سال اول. با من تماس گرفت تا کارهای رفتنمون رو با هم هماهنگ کنیم. هر دومون هم هزار مشکل داشتیم، از ویزا بگیر تا بلیط. دیرمون شده بود و هیچ کارمون درست پیش نمی رفت.
عکس فیسبوکش با یک پسر دیگه بود که دست در کمر هم انداخته بودند. ولی نوشته بود که مجرد ئه.
بالاخره اولین قرار رو گذاشتیم، توی میدون بزرگ پادووا. با یک پسر دیگه نشسته بودند سیگار می کشیدند. تیشرت باز پوشیده بود با شلوار کوتاه. ازش خوشم اومده بود، اما حوصله نداشتم. حوصله ی تکرار شدن داستانهای قبلی. همون شب رفتیم خونه ی همون پسره و شام هم خوردیم. برای دو روز بعد، دعوتشون کردم به خونه ام برای ناهار.
فقط خودش اومد، با همون لباس های قبلی. فرزاد هم بود و زرشک پلو گذاشتم. دو ساعت بود و رفت. فرزاد گفت چه دختر خسته کننده ای بود. یک توصیفی از بدنش هم کرد که خوشم نیومد.
بالاخره کارهاش درست شد و رفت کانادا ولی کار من خیلی طول کشیده بود. بالاخره بعد از چهار هفته، من هم ویزا گرفتم، روز قبل از پروازم، بهم اس ام اس زد که خونه ی جدید پیدا کرده و یک اتاق هم برای من داره. اگه بخوام، می تونم برم اونجا. فرزاد همون جا بهم گفت که این دختر توی کانادا بهت آویزون خواهد بود.
بالاخره به کانادا رسیدم، رفتم خونه رو دیدم ولی بهش نگفتم که حتماً میام، گفتم که باید چند تا جای دیگه رو هم ببینم بعد تصمیم می گیرم. نمی دونستم برم یا نه. می ترسیدم. اگه روابطمون گهی بشه چی؟ ترجیح می دادم که با یک پسر روابط گهی داشته باشم تا با یک دختر. اگه من رو زیاد تحویل نمی گرفت ولی پسر یا پسرهایی با خودش میاورد چی؟ می رفت کلا روی اعصابم. اگه اگه اگه...
ولی بالاخره رفتم، با خودم فکر کردم که این تجربه رو نباید از دست بدم. تجربه زندگی با یک دختر رو، اون هم دختر ایتالیایی. با هم همخونه شدیم. روز اول با چمدون دیر رسیدم، اس ام اس هام نرسید و اون کلاسش رو از دست داد ولی منتظرم توی خونه موند، یک کم عصبانی بود ولی معذرت خواهیم رو سریع پذیرفت. روابطمون کم کم شکل گرفت. میز نداشتیم و سر یک میز درس می خوندیم. برای هم غذا می پختیم و با هم غذا می خوردیم، بعد از غذا هم چایی می زدیم.
 صبح آخر هفته بود، بعد از ده روز از زندگی در یک خونه، و من توی اتاقم خواب بودم. صدای حرف زدنش رو با کسی از طریق کامپیوتر می شنیدم و احساس می کردم گریه می کنه. بعد از یکی دو ساعت، از خواب پا شدم. توی اتاقش بود و گریه می کرد. اومد بیرون و با چشمان قرمز نگاهم کرد، گفت که با دوست پسرش به هم زده به خاطر زندگی دور از هم. من هم چند بار دست گذاشتم پشتش و دلداریش دادم. بعد از یک ساعت، هیچ اثری از ناراحتی در چهره اش ندیدم.  بعد از این واقعه، کمی به فکر فرو رفتم و یک ایمیل هم به فدریکو زدم و نظرش رو پرسیدم. اون هم گفت که نباید با هم خونه ام به این موضوع فکر کنم، چون احتمالا روابطمون خراب می شه.
ولی من ناخوداگاه ازش حمایت می کردم و باهاش مهربون بودم. بهش توجه می کردم و مواظبش بودم. از دیدنش خوشحال می شدم و اون هم با من خوب بود و برام چیزهای زیادی تعریف می کرد و روابطمون مدام بهتر می شد. کارهاش رو براش می کردم و اون هم مهربون بود، در قبالش غذا بیشتر می پخت.