Friday, 18 November 2011

الیس


قسمت اول

اولین بار، سر کلاس دیدمش، توی پادووا. قد متوسط داشت، آدم آرومی به نظر می رسید. نسبتاً عقب کلاس می نشست. معمولا شلوار جین می پوشید و آرایشی هم نداشت. اولین سلام  و آشنایی رو هم به گرمی پاسخ نگفت. بعد از تموم شدن کلاس، دیگه تابستون شده بود و دانشگاه تعطیل، ما همدیگر رو ندیدیم تا این که یک روز توی فیسبوک من رو پیدا کرد. اون هم قرار بود بره کانادا، مثل من. ولی من سال دوم فوق رو در کانادا باید انجام می دادم و اون سال اول. با من تماس گرفت تا کارهای رفتنمون رو با هم هماهنگ کنیم. هر دومون هم هزار مشکل داشتیم، از ویزا بگیر تا بلیط. دیرمون شده بود و هیچ کارمون درست پیش نمی رفت.
عکس فیسبوکش با یک پسر دیگه بود که دست در کمر هم انداخته بودند. ولی نوشته بود که مجرد ئه.
بالاخره اولین قرار رو گذاشتیم، توی میدون بزرگ پادووا. با یک پسر دیگه نشسته بودند سیگار می کشیدند. تیشرت باز پوشیده بود با شلوار کوتاه. ازش خوشم اومده بود، اما حوصله نداشتم. حوصله ی تکرار شدن داستانهای قبلی. همون شب رفتیم خونه ی همون پسره و شام هم خوردیم. برای دو روز بعد، دعوتشون کردم به خونه ام برای ناهار.
فقط خودش اومد، با همون لباس های قبلی. فرزاد هم بود و زرشک پلو گذاشتم. دو ساعت بود و رفت. فرزاد گفت چه دختر خسته کننده ای بود. یک توصیفی از بدنش هم کرد که خوشم نیومد.
بالاخره کارهاش درست شد و رفت کانادا ولی کار من خیلی طول کشیده بود. بالاخره بعد از چهار هفته، من هم ویزا گرفتم، روز قبل از پروازم، بهم اس ام اس زد که خونه ی جدید پیدا کرده و یک اتاق هم برای من داره. اگه بخوام، می تونم برم اونجا. فرزاد همون جا بهم گفت که این دختر توی کانادا بهت آویزون خواهد بود.
بالاخره به کانادا رسیدم، رفتم خونه رو دیدم ولی بهش نگفتم که حتماً میام، گفتم که باید چند تا جای دیگه رو هم ببینم بعد تصمیم می گیرم. نمی دونستم برم یا نه. می ترسیدم. اگه روابطمون گهی بشه چی؟ ترجیح می دادم که با یک پسر روابط گهی داشته باشم تا با یک دختر. اگه من رو زیاد تحویل نمی گرفت ولی پسر یا پسرهایی با خودش میاورد چی؟ می رفت کلا روی اعصابم. اگه اگه اگه...
ولی بالاخره رفتم، با خودم فکر کردم که این تجربه رو نباید از دست بدم. تجربه زندگی با یک دختر رو، اون هم دختر ایتالیایی. با هم همخونه شدیم. روز اول با چمدون دیر رسیدم، اس ام اس هام نرسید و اون کلاسش رو از دست داد ولی منتظرم توی خونه موند، یک کم عصبانی بود ولی معذرت خواهیم رو سریع پذیرفت. روابطمون کم کم شکل گرفت. میز نداشتیم و سر یک میز درس می خوندیم. برای هم غذا می پختیم و با هم غذا می خوردیم، بعد از غذا هم چایی می زدیم.
 صبح آخر هفته بود، بعد از ده روز از زندگی در یک خونه، و من توی اتاقم خواب بودم. صدای حرف زدنش رو با کسی از طریق کامپیوتر می شنیدم و احساس می کردم گریه می کنه. بعد از یکی دو ساعت، از خواب پا شدم. توی اتاقش بود و گریه می کرد. اومد بیرون و با چشمان قرمز نگاهم کرد، گفت که با دوست پسرش به هم زده به خاطر زندگی دور از هم. من هم چند بار دست گذاشتم پشتش و دلداریش دادم. بعد از یک ساعت، هیچ اثری از ناراحتی در چهره اش ندیدم.  بعد از این واقعه، کمی به فکر فرو رفتم و یک ایمیل هم به فدریکو زدم و نظرش رو پرسیدم. اون هم گفت که نباید با هم خونه ام به این موضوع فکر کنم، چون احتمالا روابطمون خراب می شه.
ولی من ناخوداگاه ازش حمایت می کردم و باهاش مهربون بودم. بهش توجه می کردم و مواظبش بودم. از دیدنش خوشحال می شدم و اون هم با من خوب بود و برام چیزهای زیادی تعریف می کرد و روابطمون مدام بهتر می شد. کارهاش رو براش می کردم و اون هم مهربون بود، در قبالش غذا بیشتر می پخت.

No comments:

Post a Comment