قسمت دوم
توی یکی از اتاقهای دانشگاه بودیم. داشتم در حل یک مسئله به الیس کمک می کردم. فرانچسکا هم اومد. وسط بحث، یک پسره از بیرون به ما نگاه کرد و فرانچسکا رفت پیشش. آروم یک چیزهایی به هم می گفتند، یک خرده بعد، فرانچسکا اومد تو و به الیس اشاره کرد که بره بیرون. الیس رفت بیرون و دوباره خیلی آروم با هم حرف می زدند. فرانچسکا همچنان داشت درباره مسئله با من حرف میزد ولی متوجه نمی شدم. آلیس برگشت اون هم با یک گل و یک لبخند غریب. قلبم تکون خورد. آروم با فرانچسکا به ایتالیایی حرف می زدند و من وانمود می کردم که حواسم به مسئله ست....
توی یکی از اتاقهای دانشگاه بودیم. داشتم در حل یک مسئله به الیس کمک می کردم. فرانچسکا هم اومد. وسط بحث، یک پسره از بیرون به ما نگاه کرد و فرانچسکا رفت پیشش. آروم یک چیزهایی به هم می گفتند، یک خرده بعد، فرانچسکا اومد تو و به الیس اشاره کرد که بره بیرون. الیس رفت بیرون و دوباره خیلی آروم با هم حرف می زدند. فرانچسکا همچنان داشت درباره مسئله با من حرف میزد ولی متوجه نمی شدم. آلیس برگشت اون هم با یک گل و یک لبخند غریب. قلبم تکون خورد. آروم با فرانچسکا به ایتالیایی حرف می زدند و من وانمود می کردم که حواسم به مسئله ست....
Allora cosa fai ?
Non lo son…
Vieni ?
Aspetta…
نفهمیدم چطوری، ولی از اتاق اومده بودم بیرون. ریخته بودم به هم. شماره ی کی رو داشتم؟ اها، احسان. بهش زنگ زدم گفتم اوضاعم ریخته به هم، باید همو ببینیم. وسط صحبتم الیس اومد پیشم و گفت که باید بره به خاطر اون پسره و یک لبخند از روی خجالت تحویلم داد. گفتم موفق باشی و رفت.
سوار اتوبوس شدم و سمفونی نه رو گوش می دادم. عجب سمفونیی بتهوون ساخته. نمی دونستم به چی فکر کنم. قلبم چرا درد می کرد؟ راه می رفتم و صدای ترومپت و طبل سمفونی نه با ریتمی زیبا توی گوشم رژه می رفت. احسان اومد، بارون هم بود. شاید هم نبود، نمی دونم. با من درد و دل کرد و گفت که نباید من کنار بکشم و باید مبارزه کنم. اگه دختر خوب می خوام، باید مبارزه کنم. ولی من چیزی نمی فهمیدم، فقط مطمئن شدم که دیگه با اون وضع نمی تونم ادامه بدم، فدریکو درست گفته بود ولی اصلا اون طوری که گفته بود، نشده بود. من تکلیفم حداقل برای خودم مشخص شد، یا دوست دخترم می شه یا ما دیگه توی ی خونه با هم ادامه نمی دیم. من توانش رو نداشتم. بر فرض با اون پسره نشه، با پسر بعدی چی؟ من که تحملش رو ندارم و اصلاً اگر پسری هم در کار نیاد، چطوری پنج ماه رو در اون وضع در کنارش ادامه بدم؟ نه، حتما باید تکلیفم و باخاش مشخص کنم.
حدود یک یا دو ساعت بیرون بودم و وقتی برگشتم، الیس توی بالکون بود و داشت سیگار می کشید. از بیرون براش دست تکون دادم و رفتم داخل ساختمان. به جای این که برم تو خونه، اول رفتم با سرایدار حرف بزنم، صدای در خونمون رو شنیدم که آلیس در رو باز کرد که ببینه من کجام. قبلا از این کارها نمی کرد؟! وقتی وارد خونه شدم، روی صندلی نشسته بود و منتظرم بود. اون گل لعنتی روی میز بود. در مورد اون مسئله، از من سوال کرد. نشستیم روی کاناپه ی دو نفرهو تقریبا چسپیده به هم و کم کم در کاناپه فرو رفتیم. بعضی وقت ها ، دفتر روی پای اون بود و من دستم رو روی پاش می گذاشتم و می نوشتم، و برعکس. یکبار، دستم به کمرش چسبید چون تی شرتش بالا رفته بود. من تکون نخورد و دستم رو گذاشتم همون جا باشه. سخت ترین کار برای من حل مسئله بود. یک دفعه الیس به یک نکته در مسئله اشاره کرد و گفت این جوری حل میشه و بلند شد و چایی گذاشت. و بعد شروع به صحبت کردیم. برای اولین بار از خودمون حرف زدیم. دو ساعت حرف زدیم، از تجربیات شخصیمون و زندگیمون در پادووا. شب عجیبی بود.
فرداش صبح زود کلاس داشتیم، بدنم درد می کرد. اون کلاسی رفتیم که یک دختر ایرانی هم می یومد، ستاره. بعد از کلاس، کمی با ستاره حرف زدم. در لابلای حرفهاش به من گفت که توی تابستون با یک گروه لزبین در یک برنامه تفریحی شرکت کرده بود. بعدا به الیس به شوخی گفتم که شاید ستاره لزبین باشه، کی می دونه؟ الیس گفت که بعید می دونه لز باشه. ولی لباس پوشیدنش با بقیه ایرانی ها فرق داره.
No comments:
Post a Comment