این جمله رو یک نوامبر 2010 یعنی دهم آبان 1389 نوشته بودم، روی صفحه ام در فیس بوک. یک نوامبر امسال، دخترعمویم زیر همون نوشته کامنت گذاشت و من رو به یک سال گذشته برد. یک سال گذشته کجا بودم و چه کار می کردم؟ چرا دوچرخه سواری زیر بارون آنقدر مهم شده بود که در فیسبوک نوشتمش؟
دو سال و نیم از افسردگی سختم می گذشت با سروناز آشنا شدم. یعنی این خودش رو با من آشنا کرد وگرنه من که علاقه ای به چیزی نداشتم. فقط زمان خوبی با من دوست شد، زمانی که فهمیده بودم که بیمارم و باید یک کاری بکنم. زمانی که فرق افسردگی و غمگینی رو فهمیده بودم. با این حال اون که من رو به همون شکل دیده بود و گذشته ام رو نمی شناخت، به فکرش هم نمی رسید که اگه بی تفاوتی در من می بینه، تقصیر اون نیست. به هر حال، بعد از چند جلسه دیدار، به این نتیجه رسیدم که دوستی با سروناز از تنها بودن بدتر نیست، دیگه از این بدتر که نمیشه؟ پس باهاش ادامه دادم... سرانجام روزی در جنوب فرانسه در هوای گرم و دلپذیرش، لحظه ای رسید که احساس کردم چیزی تغییر کرد، نمی دونم دقیقا چی شد، ولی لحظه ی بزرگی بود که در موردش بعدا خواهم نوشت.
و این شد که تصمیم گرفتم راهم رو با قاطعیت انتخاب کنم، می رم ایتالیا برای کسسب علم و دانش. برای ساختن همه چی از اول.
با سروناز که تکلیفم معلوم بود، نمی تونستیم با هم بمونیم و این رو خودش هم فهمیده بود. ده اکتبر به ایتالیا رسیدم و وارد آپارتمانی شدم که سه ایتالیایی دیگر در آن زندگی می کردند. دوچرخه هم گرفتم. بعد از دو هفته ویزای ایتالیام در پاریس اومد و به پاریس برگشتم تا ویزام رو بگیرم و بقیه وسایلم رو بیارم. شب خداحافظی با سروناز بود، و البته خداحافظی با پاریس لعنتی. دم خروجی مترو، دو ساعت در بغل همدیگر بودیم و گریه می کردیم، باید دل می کندیم ولی نمی شد. چقدر اشک ریختیم! و بالاخره دیر شده بود و خداحافظی کردم و رفتم. سخت بود ولی یک لحظه احساس سبکی هم کردم. احساس کردم که دیگه آزادم و زیر فشار روانی نیستم. احساس کردم که می تونم با فراغ بیشتری فکر کنم و خیلی چیزها رو از اول بسازم.
وقتی هواپیما از زمین بلند شد، خیلی خوشحال بودم که دیگه پاریس رو نمی بینم و میرم یک جای خوب. به ایتالیا رسیدم. در این شهر کوچک و آرام، دوباره می شد آرامش رو باز یافت؟ هیچ کس رو نمی شناختم، در هیچ گروهی عضو نبودم. هیچ دوستی هم نداشتم. تازه قدر تفریح کودکیم رو فهمیدم. دوچرخه سواری، دوچرخه سواری زیر بارون روی برگهای زرد و نارنجی پاییزی. چقدر قشنگ! زندگی چقدر قشنگ شده بود یک دفعه، علی رغم تنهاییش. ولی این بار خودم با کله رفته بودم توی تنهاییش. نگاه دخترها اصلا نمی کردم، چه قشنگ چه زشت. می رفتم سر کلاس، بعد ناهار بعد دوباره کلاس یا احیاناً مطالعه در کتابخونه. بعد شام در منزل با بچه های ایتالیایی و بعد هم وقت گذرانی در اینترنت تا خواب، هرچند که هنوز خوابم نمی برد.
هیچ دوستی نداشتم که باهاش چهار کلمه حرف بزنم، و دنبال پیدا کردن هیچ دوستی هم نبودم. ایتالیایی هم حتی بلد نبودم. به خودم فکر می کردم و این که چطور زندگی یک دفعه زیبا شده بود؟ چی عوض شده بود؟ فقط کشور؟
سه ماه رو به همین شکل زندگی کردم، بدون هیچ ارتباط اجتماعی خاصی. فقط با خودم و درس هایم. الآن تصورش برایم خیلی سخت ئه که چطور تونستم به اون سبک زندگی کنم و اصلاً زنده بمانم. بماند که احساس خوشبختی هم می کردم. احساس خوشبختی فقط با دوچرخه سواری زیر بارون روی برگهای زردِ خیس!